![]() |
![]() |
|
| فقط یه آرژانتینیه عاشق و خراب می فهمه که ما چی میگیم!!! |
|
تولدمه! نمیخای کادو بدی؟؟؟؟؟
(وا چه پر رو!!) امروز من یکی از عجیب ترین و در عین حال بهترین روز زندگیم رو گذروندم و الان اینقدر تو کفم که نمیدونم چی جوری واستون تعریف کنم بد بیاری پشت بد بیاری!!!! توی این دو سه هفته گذشته و تا قبل از امروز اینقدر اتفاقات عجیب و غریب و بد واسم افتاد که الان فکر میکنم خواب میدیدم، و به صورت سر انگشتی واستون بگم سه بار نزدیک بود برم زیر ماشین، یه بار پلیس ما رو گرفت(البته اشتباه شده بود)، زدم صورت بچه سه ساله رو له کردم و از همه بدتر پنج شیش بار جلوی اون کسایی که به شدت باهاشون رودر واسی داشتم به صورت اساسی ضایع شدم، و اینقدر اتفاقای عجیب و غریب و پی در پی واسم رخ داد که بعضی هاش هم روم نمیشه بگم...... تازه بدتر از همه و بابد بگم بد ترین روز زندگیم پنج شنبه هفته پیش بود یه روز کابوس وار که هیچ وقت فراموش نمیکنم وقتی صبح زود ساعت حدود 1 بعد از ظهر بیدار شدم هنوز چشم باز نکرده بودم تلفون مون زنگ خورد منم تا شماره رو دیدم فهمیدم کیانه یکی از رفیقام که به خاطر رشد بیش از حدش هر کی می بینتش یه دست خوش به باباش میگه که لا مصب معلوم نیست اونشب چی خورده بوده ولی با اینکه مثل آدمای زن و بچه دار میمونه اخلاق مامانی داره و به خاطر همین اخلاقشه که همه باهاش جورن خلاصه سرتون رو درد نیارم وقتی حال منو پشت تلفون دید و فهمید که من اون علی همیشگی نیستم بهم گفت بیا بریم همین دور و ور یه چرخی بزنیم من که اصلا حالش رو نداشتم گفتم نه و نمیشه و از این جور حرفا ولی مگه ولکن بود بالاخره تسلیم شدم و قبول کردم و بهم گفت بیا سر نوبنیاد تا ماشین مامانم رو ور دارم بریم پارک نیاوان........ اولین بد بیاری ما این بود که توی سر بالایی خیابون پاسداران ماشین مامانش پنچر شد حالا کی میخاد تو سر بالایی پنچری بگیره تازه اینم یه بچه مامانی که شورتش هم مارکدار میخره و اگه یه لک بیفته رو لباسش دیگه اونو نمیپوشه..... خلاصه با یه بد بختی ماشین رو بردیم توی یه کوچه پارک کردیم بعد رفتیم پارک، اولش خوب بود و ما عین جوادا به ورزش مفرح بدمینتون میپرداختیم و تازه گرم شده بودیم که من یه دفعه نمیدونم چی شد اومدم توپ رو بزنم، زدم سر بچه مردم رو له کردم و طوری زدم که بچه که فکر کنم دو سه سالش بود از شدت درد از حال رفت و صورتش پر خون شد منم تا این صحنه رو دیدم یه دفعه بهتم زد ولی سریع به خودم اومدم و گفتم کیان بدو تا صاحاب پیدا نکرده فلنگ رو ببند اولش گفت نه و باید باباش رو پیدا کنیم و از این حرفا من دیگه وقت رو تلف نکردم و دستش رو گرفتم و به سرعت از مهلکه فرار کردیم و رفتیم طرف بالای پارک من که هی قر میزدم و میگفتم دیدی ... گفتم نباید میومدیم تا الان ماشین مامانت رو اول به گا دادیم حالا هم صورت بچه مردمو، بعدیش رو خدا به خیر بگذرونه اونم میگفت نه بابا قسمت بوده، ماشینم فدای سرت و برای اینکه یه جورایی از یادم بره گفت بیا بریم آیس پک بزنیم من گفتم: من از اینا خوشم نمیآد به قول یوسف پسر خالم بستنی فقط آب هویج بستنی بازار شابدلعظیم بهم گفت: برو بابا بیا بریم بهت یدونه هات چاکلیت بدم حالشو ببری گفتم: چی چی چاکلت گفت: بیا بریم...... منم که جو گیر شده بودم گفتم: یه یه شرط میام اونم به این که من حساب کنم خلاصه رفتیم به قول خودش هات چاکلیت خوردیم ولی جون شما عجب چیز مزخرفی بود اونم یه دفعه جا خورد ولی فهمید و خندید و خودش حساب کرد تازه این اولش بود وقتی از اونجا اومدیم بیرون، گفتم: من دیگه اصلا حوصله ندارم بیا بریم خونه اونم گفت باشه ولی اول باید زنگ بزنم داداشم بیاد ببینیم باید با ماشین چی کار کنیم خلاصه زنگ زد به داداشش و آدرس اون کوچه رو داد و داداشش هم گفت من تا 20 دقیقه دیگه میام همین جور که داشتیم به طرف پایین میرفتیم یه دفعه پلیس دیپلمات پارک نیاوران به ما شک کرد و یکی اومد به ما گفت باید بریم یه کاری با شما داریم من که از ترس داشتم می مردم و گفتم نکنه فهمیدن ما زدیم بچه مردمو ناکار کردیم ، کیان گفت آخه ابله مگه کسی به غیر ما اونجا بود، گفتم آره راست میگی خلاصه ما رو بردن توی یه اتاق گفتن همین جا منتظر باشید و مبایلتون هم خاموش کنید و به ما تحویل بدید من گفتم: کیان قیافه زاقارت تو آخر سر کار دستمون داد اونم خندید گفت: من فقط یه ضره هیکل و قیافم مردونست!!!!!! گفتم: همین دیگه الان گفتن این پسره با یه کی که اندازه باباشه تو پارک چی کار دارن!!!!!!!! خلاصه ما حدود یکی دو ساعتی منتظر موندیم و از ترس جیکمون در نیومد آخر سرم یارو اومد گفت پاشید برید، منو میگی انگار یه کتری آب جوش رو سرم خالی کردی اینقدر عصبانی خلاصه فقط جلوی داداشش ضایع نشده بودیم که شدیم بعد تازه اینجاش باحال بود که وقتی داداشش پرسید تا الان کجا بودید رک و پوس کنده گفت: ما رو اشتباه گرفته بودن...... حالا خر بیار و باقالی بار کن یه ساعت طول کشید تا داداشش رو توجیه کنیم....... ولی من بعدش بهش گفتم: واقعا مغزت اندازه یه فلامینگو هم نیست آخه چرا گفتی ما رو گرفتن گفت: چی میگفتم ما دو ساعت دیر کرده بودیم چیز دیگه ای به عقلم نمیرسید تازشم من دروغ نمیگم!!! گفتم: یه جاهایی دروغ لازمه!!!! اونم به یه حالت عصبانی گفت: من لازم ندیدم........ خلاصه تا من رسیدم شد ساعت حدود10 شب و باید توجیه میکردم که تا حالا کجا بودم و منم اصلا حوصله نداشتم و میخاستم یه راست برم تو جام بخوابم.........و همش به این فکر میکردم که اون بچه چش شده!!!! نکنه مرده باشه یا ضربه مغزی شده باشه......... خلاصه تا صبح خوابم نبرد و به اتفاقای اون روز فکر میکردم و به خودم می گفتم: بد شانس تر از من توی کره زمین پیدا نمیشه!!!!! از اصل مطلب خارج شدیم و من سرتون رو درد آوردم ولی این تنها گوشه ای از اون اتفاقات بدی بود که واسم افتاد ولی یه قانون کلی هست که میگه: بعد هر ضد حالی یه حال اساسی هست!!! اینهمه وراجی کردم ولی آخر سر اون حال اساسی که خدا بهم داد رو نگفتم...... همون طور که گفتم توی این یکی دو هفته اخیر اینقدر اتفاقات بد واسم افتاد که دپرس بودم وحوصله هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتم و اصلا یادم نبود که چند روز دیگه تولد هفده سالگیمه و اگه هم کسی تولدمو یادآوری میکرد هیچ عکس العملی نشون نمیدادم تا اینکه بالاخره امروز روز تولدم دوباره صبح تلفونمون زنگ زد ولی باورتون نمیشه از کجا بود و چه کسی پشت خط بود........
دوستی و صمیمیت پسر صفیر ایران در آرژانتین با ما
بهترین هدیه عمرم!!!! به نظر من یه تلفن از یک رفیق قدیمی که سالها ندیدینش و حتی صداش رو نشنیدید که روز تولتون رو تبریک بگه از بهترین و گرون قیمت ترین کادوها با ارزش تره.........شاید بگید این کجاش عجیبه و حال اساسیه ولی من میگم عجیبیش اینه که از کجا بهتون زنگ بزنن........از اون جایی که شما عاشقشید و آرزوی یک بار رفتن به اونجا رو دارید حالا خودتون میتونید حدس بزنید کجاست؟؟؟؟
واقعا باور نکردنیه که شما روز تولدتون از کشور آرژانتین زنگ خور داشته باشید تازه اونم کی پشت خط باشه رامین کسایی، کسی که چهار پنج سال بود که ندیده بودمش......... میدونم میگید خالی بندیه چون منم اولش باورم نمیشد ولی ماجرا از اونجایی شروع شد که چند وقت پیش شنیدم یه پسره که توی مدرسه قبلیم درس میخوند باباش سفیر آرژانتینه، اسمش واسم آشنا بود حامد کسایی ولی من زیاد جدی نگرفتم تا اینکه امروز رامین زنگ زد و من وقتی شماره رو دیدم اول فکر کردم داییمه که از خارج زنگ میزنه و حتی یک درصد هم فکر نمیکردم کسی به غیر از داییم باشه اولش من اصلا نشناختمش و به جا نیاوردم ولی با بازگویی کلی خاطره و از این حرفا یادم اومد که اون همون رامین خودمونه با هم گرم صحبت شدیم یه دفعه یاد شماره افتادم گفتم: راستی از کجا زنگ میزنی گفت: از آرژانتین یهو بی اختیار بلند گفتم: چی!!! گفت: از آرژانتین خلاصه بعد از اینکه حدود 45 دقیقه باهاش صحبت کردم و سرش رو درد آوردم و انقدر سوال ازش پرسیدم که گفت: من که میخاستم بیام اینجا اینقدر سوال نداشتم که تو داری! بعدش گفت: اصلا پاک یادم رفت که برا چی بهت زنگ زدم راستی تولدت مبارک!!! گفتم: چی تولدم مگه امروز چندمه گفت: تو که اونجایی نمیدونی امروز چندمه اونوقت من از اینجا میدونم تازه تولدت هم نمیدونی کیه گفتم: راستی تو از کجا شماره من و روز تولدمو پیدا کردی با حالت نیشخندی گفت: بماند....... بعدش من گفتم تو که اونجایی آیا بازی های فوتبالشون مثلا بوکا یا ریور یا حتی تیم ملی شون رو میری ورزشگاه ببینی گفت: برو بابا کی حال داره من اصلا از فوتبال خوشم نمیاد اونوقت برم ورزشگاه...... پیش خودم گفتم خدا این سعادت رو نصیب چه اسکلایی میکنه!!!!!!! ، اونوقت ما در حسرت دیدن بازی های بوکا و ریور از تلوزیونیم....... گفتم: یعنی تو هیچ کدوم از بازیکنای فوتبالتاشونو نمیشناسی و ازشون امضایی چیزی نگرفتی گفت: نه ولی بابام وقتی مارادونا پیراهنش رو به ایرانیا داد با مارادونا و اون پیرهنش یه عکس گرفته.....گفتم: چی میگی!!! و اینقدر اصرار کردم که اگه میشه اون عکس رو واسم میل کن تا بندازم توی وبلاگم.... گفت: وبلاگت؟ گفتم آره و آدرسش رو دادم تا بیاد و شما هم باهاش آشنا بشید، تو این چند وقته حتما میاد و من چون میدونم این مطلبو میخونه میگم: این آپ رو تقدیم میکنم به رفیق عزیزم رامین جون گل
باشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:34 توسط ___علی(ღپسری از سرزمین آفتابღ)___ |
|
سلام به همه دوستان عزیز و آرژانتینیه خودم این بار با اومدم بگم که بالاخره از شر این امتحانات دانشگاه و کلا بعضی از آدمای دانشگاه خلاص شدم
و الآن قصد دارم که تابستون رو به خودسازی!!!!! و بدنسازی!!!!! بگذرونم
تازه قصد دارم تا جبران تنبل بازی هامو توی درس خوندن در بیارم و کمی سطح علمیم رو بالاتر بیارم بالخره بعد از مدتها میخوام براتون چند تا آهنگ در خواستی بذارم تا فضای وب رو عوض کنم و جذاب تر و جوون پسندتر بشه دانلود آهنگ های آلبوم جدید tatu به نام power :
و حالا برای تغییر حال و هوای وب و اوضاع خودم !!!!! یه آهنگ جدید و بسیار زیبا از استاد حسن شماعی زاده به نام.... تو میآی... که بنده ارادت خاصی نسبت به ایشون دارم ، براتون میذارم
خوب دیگه دانلود مانلود بسه و میخوام دو تا خبر بهتون بدم : اول اینکه در فینال لیبرتادورس در آمریکای جنوبی دپورتیو ی اکوادور برای اولین بار قهرمان این مسابقات شد ولی مسئله مهمش برای من این بود که تو فینال، تونست فلومیننزه برزیل رو که نماینده آشغال فوتبال آشغالتر برزیل بود در ضربات پنالتی شکست بده و دل ما آرژانتینیها خنک شد چون فلومیننزه در مقابل بوکا با ضد فوتبال بازی رو برد ولی این بار دیگه خبری از شانس نبود و اما خبر دوم این که در آخرین رده بندی فیفا آرژانتین کبیر با ۵ پله صقوط در رتبه ۶ جهان ایستاد که البته این طبیعی بود چون ما جام ملتهای اوروپا رو گذروندیم و در آمیرکای جنوبی کمتر مسابقه ای برگزار میشد خوب البته به نظر من این فقط یه دلیل داره و اونم اینه که آرژانتین عزیز تو فیفا به اندازه برزیلیها نفوذ نداره و برزیلیها ی کثیف به خصوص پله کثیفتر و سران نامرد فیفا باز هم حق ما رو ضایع کردند !!!!؟؟؟؟ ولی این رو هم باید بگم که رده بندی فیفا از اول هم برای من مهم نبود چون گاهی اوقات سلیقه ای عمل میکنند مثل همین الآن که با وجود برتری ما در بازی و همینطور نتیجه بازهم پاییینتر از برزیلیم و تازه جام رو که به تیم ۱ رنکینگ جهانی نمیدند ولی اون چیزی که مهم بود اینه که نفوذ ما آرژانتینیها در فیفا کم بوده و هست البته به نسبت اسممون و قدرتمون اینو میگم ولی من مطمئنم که بر و بچ آرژانتینی جواب سران فیفا و برزیلیها رو در جام جهانی۲۰۱۰ و المپیک ۲۰۰۸ با قهرمانی در این دو تورنومنت مهم میدند
اگه همه دنیا جمع باز هم نمیتونند مانع قهرمانی آرژانتین کبیر شوند
و در این راه دیگوی بزرگ و افسانه ای هم ما رو همراهی میکنه و شاهد این موفقیتها و قهرمانی ها خواهد بود البته به کوریه چشم بدخواهان آرژانتین کبیر چه برزیلی باشند چه اوروپایی و چه .... دیگوی عزیز امیدوارم هر کجا که هستی همیشه سالم و شاد باشی و ما هوادارن آرژانتین هیچ وقت تو رو فراموش نمیکنیم حتی اگه قهرمان ۲۰۱۰ بشیم باز هم تو بهترینی...... فقط تو
و آلبی سلسته همچنان نفس میکشد ...
خوب این آپ تموم شد ولی به زودی با یه آپ جنجالی در مورد اوضاع و احوال آرژانتین کبیر از مردمش گرفته تا تاریخ و اقتصادش و .... بر میگردم و باید بگم که این وب بعد از ماهها دوباره جون تازه ای گرفته و با قدرتی بیشتر از قبل راه خودش رو ادامه میده پس تو دوست عزیز آرژانتینی هم ما رو تو این راه تنها نذار و با ما همراه شو راستی بچه ها نظرتون رو در مورد این آپ و دانلودها حتما بگید خصوصا اون آهنگ استاد شماعی زاده تا بدونم که باهاشون حال کردید یا نه؟؟؟؟؟
نظر یادتون نره!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:56 توسط __ یوسف( یه آرژانتینیه عاشق و خراب)__ |
|
|
«خاطرات خوب و بد با مسی»
زیبا رویان بی وفا! همه فکر میکنند هیچ دختری وجود ندارد که به مسی پاسخ منفی بهد ولی وقتی ریوارد یکی از دوستان نزدیکش به خاطر می آورد وقتی دختری که لیونل از او درخاست ازدواج کرد چگونه قلب تلخ تر از تلخ خودم را چنان آدم دور از اجتماعی نمیدانم اما سعی میکنم از همه فاصله بگیرم. وقتی هم در جمع حضور دارم این حس تنهایی را به خوبی حس میکنم. انگار یک نفر می خواهد مرا به زور از میان جمعیت هل بدهد تا بیرون بروم. این حس همیشه با من است چیزی مثل دلشوره که باعث میشود از خیلی چیزها به آن اندازه که باید لذت ببرم لذت نبرم و همیشه هم در حسرت از دست دادن چیزی باشم. مارادونا نمیشوم علی رغم تمام شباهت هایی که بین من و مارادونا هست خودم چنین اعتقادی ندارم. این ترس بزرگ من است که همه بخواهند من یک مارادونای دیگر شوم اما از پس آن بر نیایم. من تکنیک و هوشمندی او را ندارم هر چند او خودش مرا بسیار دوست دارد و حتی مرا به نام خودش هم صدا می زند اما میخواهم لیونل مسی باشم تا مرا به خاطر آنچه دارم ستایش کنند نه آنچه که مرا که دیدند به یاد اسطوره دوست داشتنی بیفتند. این طوری آن اسطوره هم محبوب تر از میشود. چرا قد نمیکشم؟ اوایل چندان باعث ناراحتی ام نبود. این اواخر هم همین طور است. مشکل من آن اواسط کار بود. همیشه میگفتم چرا نباید قدم مثل هم سن و سالانم نباشد. آن وقت ها به مهمانی که می رفتم همیشه در کنار دیگران می ایستادم تا اختلاف قدم را اندازه بگیرم و گاهی از اینکه آدم معروف هم قد و قواره ام پیدا می شد به نظر راضی می آمدم چون می دیدم موفقیت به این مسئله ربطی ندارد. سگ ترسناک عمو هنری در نزدیکی خانه ما مرد تنهایی زندگی می کرد که بسیار مر موز بود. البته آن موقع ها اینطور فکر می کردیم. دوستانم میگفتند او با ارواح در ارتباط است و عادت دارد نان با یک نوع مربای سیاه بخورد که از عصاره بچه هایی که کشته درست کرده است. اما من زیاد از او نمیترسیدم ولی یک سگ بزرگ و ترسناک داشت که کاملا سیاه بود و همیشه با عصبانیت به همه چیز نگاه می کرد. گاهی فکر می کردم او با آن سگ بچه های کوچک را تکه تکه می کند. بی تربیت ها! هیچ چیز بد تر از آن نیست که کسی جلوی شما آب دهنش را روی زمین بریزد. این کابوس همیشه موقع غذا خوردن با من است و بارها هم به حقیقت پیوسته است. در آن لحظه تنها کاری که می توانم بکنم این است که از جایم بلند شوم و کمی هوای آزاد استنشاق کنم و خودم را لعنت کنم که در یک جای عمومی دیگر چیزی نخورم. **** وقت آب تنی سفر به سان سیتی یکی از پر خاطره ترین سفر های لیونل است تا جایی که می گوید تمام تصور من از آفریقای گرم و بی آب و علف به هم ریخت و فهمیدم حتی وسط بیابان هم میتوان لذت یک آب تنی گرم را تجربه کرد. آنجا پر بود از چیزهایی که تا به حال ندیده بودم و یک عالمه رنگ که مرا یاد کارت پستالهایی می انداخت که در نو جوانی می دیدم. بالا بالا بالاتر! پرواز کردن آرزوی همه انسانهاست. من از بچگی به این فکر میکردم که خانه مان از بالا چه شکلی است و هیچ وقت هم نفهمیدم که واقعا از آن بالا چه شکلی است. این رویا همیشه با من است و حتی گاهی خوابش را میبینم. اما منظورم قطعا سفر با یک وسیله آهنی به اسم هواپیما نیست. بیشتر علاقه مندم که خودم بپرم و این طرف و آن طرف بروم. اولین جایی هم که بود به بالای خانه قدیمی مان می رفتم. ماجرای آن دندان شیری در خانه اش یادگاری های بسیاری دارد اما همیشه گفته آن چیزی که برایش با ارزش است دندان شیری است که مادرش برایش نگه داشته است. هر چند خودش به یاد ندارد اولین دندان شیری اش را چه زمانی از دست داده است اما حتی همین حالا هم که به آن نگاه می کند گریه اش می گیرد. کسی آن بالا مرا دوست دارد برایم مهم است که مردم مرا دوست داشته باشند. مهم تر از این است که خانواده ام به من علاقه نشان بدهند و برایشان اهمیت داشته باشم، اما نمی دانم وقتی حتی کسی هم نباشد خدا هوای مرا دارد. این را در حادثه ای که چند سال پیش برایم اتفاق افتاد فهمیدم. هنگامی که در خانه دوستم بودم فقط هفت سال داشتم و خانه شان آتش گرفت من از ترس حتی تکان هم نمی خوردم اما خدا مرا با دستان خودش نجات داد. جعبه اسرار همه ما یک سری چیزها داریم که دوست نداریم کسی از وجودشان با خبر شود اینها فقط مال خود ما هستند و لیونل هم یکی از آنها داشت که البته وقتی نامزد اولش ماریا از آن باخبر شد دیگر یک راز نبود و نگه داشتنش لذت بخش نبود. آن هم کلکسیون دکمه هایی بود که لیونل در طی سالها آنها را با زحمت جمع آوری کرده بود تا یک روز یک خانه کوچک با آنها بسازد. ببخشید ساعت چند است؟! کلکسیون ساعت لیونل هم جالب است چون او هیچگاه خودش از ساعت استفاده ای نمی کند و معمولا به پرسیدن ساعت اکتفا می کند. خودش معتقد است این یکی از راههای خوب برای برقراری ارتباط میان انسانهاست چون به هر کس می رسم اگر حرفی برای گفتن نداشته باشم ساعت را از او می پرسم تا بلکه صحبت ادامه پیدا کند |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:21 توسط ___علی(ღپسری از سرزمین آفتابღ)___ |
|
|
سلام به همگی دوستان خوب و آرژانتینیه من نمیخواستم اینقدر زود دوباره مزاحمتون بشم ولی امروز ۲۰ خرداد ۱۳۸۷ یه روز استثنایی برای من بود و اتفاقاته خوبی برای من تو دانشگاه افتاد و من رو حسابی شنگول و شاد کرد اول از همه اینکه آرژانتین توی یک بازی دوستانه با مکزیک در سن دیگوی مکزیک با نتیجه ۴-۱ مکزیک رو در هم کوبید و این در شرایطی بود که تنی چند از ستاره های اصلیمون رو مثل : ریکلمه به خاطر بازی های باشگاهیشون به همراه نداشتیم ولی بقیه بچه ها غیورانه جنگیدند و تیم سمج و قدرمتند مکزیک رو توی کشور خودش بردند
بعدشم اینکه برزیل لعنتی در یک بازی عجیب در برابر ونزوئلا با نتیجه مفتضحانه ۲-۰ باخت تا خوشحالی ما دو چندان شود و مساله خوشحال کننده بعدی اینه که بوکا جونیورز آرژانتین در آخرین رده بندی برترین تیم های باشگاهی جهان بعد از منچستر در رده دومه البته اگه از ما بپرسید میگیم بهترین تیم دنیا ست چون اگه تو جو ورزشگاه خانگیشون قرار بگیرید میفهمید این تیم با همه تیمهای باشگاهی دنیا فرق داره و حتی بهترین تیم های اروپایی هم تو ورزشگاه لامبومبونرا محکوم به شکست هستند و بوکا تیمی است که در آمریکا جنوبی همیشه مدعی است نه مثل تیم های برزیلی که یه فصل خیلی خوبند ولی فصل بعدش میرند تو باقالیها و دیگه اثری ازشون تا مدتها نیست و اما امروز از جهات دیگه هم که یکم خصوصیه برای من روز خیلی خوب و به یاد موندنی بود البته من با شما مسئله خصوصی ندارم ولی خوب در آینده نزدیک همه چیز رو بهتون میگم فعلا زوده فقط امروز خیلی باید شکر خدا رو به جا بیارم و به قول رفیقم امروز خیلی با خدا شدم و میخوام به خدای عزیز و بزرگ بگم :
دوست دارم حتی در و دیوار رو هم ماچ کنم!!!!!!! خلاصه امروز نمیدونم چرا همه چیز یه جور دیگه بود ؟؟؟؟!!!!! حتی پرنده ها و حشرات هم یه شکل دیگه بودند فقط این رو بگم که همه ما ایرانی ها یه خصلت مشترک داریم که نمیتونیم اون رو مخفی کنیم و اونم اینه که :
به امید قهرمانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 19:24 توسط __ یوسف( یه آرژانتینیه عاشق و خراب)__ |
|
|
ریکلمه: داغ شکست را در مارکانا برتن
هواداران برزیلی خواهیم گذاشت.
خوان رومن ریکلمه بازیکن تعصبی و تکنیکی بوکا بعد از بازی با فلومیننزه و درحالی که بعد از بازی در ورزشگاه پِرِزيدنته پِرون به خاطر دیدن صحنه ای که پیرمردی در ورزشگاه اشک ریزان از او میخاست تا انتقام بگیرد به خبرنگاران گفت: ( داغ شکست و حضور در فینال را برتن هواداران بزیلی میگذاریم او همچنین در مورد بازی هم گفت تمام بازی در دستان ما بود و آنها فقط به ما نگاه میکردن که چگونه به جوگا بونیتو میپرداختیم ولی ما مثل فینال ونزوئلا همه چیز داشتیم جز شانس و وقتی به گل میرسیدیم بلافاصل با تک حمله اونها بازی تساوی کشیده میشد ولی نگران نباشید ما داغ حضور در فینال را برتن برزیلی خواهیم گذاشت.... من وقتی اینو خوندم اونقدر احساسی شده بودم که اگه یه برزیلی رو میدیدم خشک خشک قلفتی پوستشو میکندم خلاصه ما ایرانی ها هم به خاطر همینه که بیشتر طرفدار آرژانتینیم چون که اونها هم مل ما غیرتی ان..... ما از ته قلب دعا راستی دیشب تو اخبار شنیدم چندین قبیله توی برزیلن که اصلا آدمهای امروزی رو ندیدن و وقتی هم هواپیما میخاسته ازشون عکس یگیره میخاستن اونو با نیزه بزنن یه پاراگراف در مورد طرفدارای بوکا و ورزشگاه پِرِزيدنته
پِرون بوینس آیرس: میگن اینقدر جو بالاست که وقتی یه غیر آرپانتینی و غیر بوکایی هم وارد اونجا میشه از شدت هیجان به تنگی نفس میوفته و از ته قلب آرزوی بردن بوکا رو میکنه میگن وقتی از در ورودی وارد ورزشگاه میشی رو دیوار هاش عکس بازیکنان بزرگشون رو میبینی که توسط یه هنرمند بوکایی به طرز شگفت انگیزی حکاکی شده میگن اگه بری اونجا و طرفدار تیم دیگه ای باشی اصلا نباید نشون بدی چون دیگه برگشتت دست خودت نیست میگن انجا هم مثل ما ایرانی ها وقتی بوکا میبره بعضی از هوادارا تو ورزشگاه شیرینی های مخصوصی رو پخش میکنن که به عقیدهخودشون نشانه تشکر از خداونده که فقط توی جشنهاشون اونو پخش میکنن.... میگن هر سال بعد از بازی های دربی چند نفر از فرط هیجان در ورزشگاه بوکا یا ریور یا حتی توی خونه هاشون از شدت هیجان سکته قلبی میکنن و دار فانی رو میگن هر وقت که گزارشگر ورزشگاه از وجود مارادونا تو ورزشگاه خبر میده همه به نشانه احترام می ایستن و دست هاشون رو روی سینه هاشون میزارن.... میگن اروپایی ها وقتی میخان یه مثال از تعصب طرفدارای تیمها بزنن اشاره به طرفدارای آرژانتینی میکنن..... ولی با همه اینها یه مثله که همه قدیمی ها میگن: !!!...شنیدن کی بود مانند دیدن...!!! ایشالله ما و تمام شما آرژانتینی های گل یه روزی بطلبه بریم آرژانتین پابوس دیگوی کبیر... من که چند وقت پیش فکر میکردم که چی میشد مکه یا مدینه یا مشهد تو آرژانتین بود اونوقت ما یه راست میرفتیم بهشت چون میرفتیم و خادم میشدیم.... مارو نگاه کن به چه چبزهایی فکر میکنیم یکی نیست بگه بابا حداقل یه آرزویی بکن که قابل برآورده شدن باشه از تمام کسانی که به ما لطف دارن و سر میزنن و این وبلاگ رو روپا نگه داشنن تشکر میکنم وخودشون میدونن که چقدر اونها و تمام آرژانتینی ها رو دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:9 توسط ___علی(ღپسری از سرزمین آفتابღ)___ |
|
|
آگوئرو: از بازى در اسپانيا لذت مى برم
رؤياى بزرگ سرجيو آگوئرو زمانى به حقيقت پيوست كه بسيارى از همسن هاى او هنوز در رفت وآمد مدرسه و بازيگوشى هاى دوران نوجوانى بسر مى بردند. اين مهاجم سرشناس اولين بار در سن ۱۵ سالگى در يك باشگاه بوينس آيرس بازى كرد. وى كم سن و سال ترين بازيكن در آرژانتين بود كه حتى ركورد «ديه گو مارادونا» بازيكن تاريخى اين كشور را شكست. بسيارى از همتيمى هايش وى را به خاطر شباهت زياد به شخصيت كارتون ژاپنى، «آل كان» مى نامند كه اين لقب بسيار مورد توجه قرار گرفته و خيلى ها او را به اين نام مى شناسند. اكنون اين بازيكن ۱۹ ساله يكى از سرشناس ترين فوتباليست هاى جهان است.
• بعد از بازى پر گل آتلتيكومادريد در مصاف با بارسلونا، اين تيم به نتيجه ۴ بر ۲ دست يافت. بسيارى شما را با بازيكنان بزرگ دنيا مانند هوگو سانچز و فرناندو تورس مقايسه مى كنند. نظر شما در اين باره چيست؟ - از چنين مقايسه اى خوشحالم زيرا بر اساس بازى كه از خود نشان دادم مورد تحسين قرار مى گيرم. به نظر من واكنش طرفداران و همچنين رسانه ها درباره يك بازيكن را مى توان بعد از تماشاى چند بازى تشخيص داد اما در اسپانيا به گونه ديگرى است؛ زمانى كه از هواپيما پياده شدم بدون اينكه بازى در اسپانيا انجام داده باشم، فرودگاه مملو از طرفداران و رسانه هاى خبرى بود كه اين، مرا بسيار متعجب كرد. ۱۵ دقيقه طول كشيد تا در ماشينم سوار شوم. بدون طرفدارانم هرگز نمى توانستم در اين جايگاه باشم. • به نظر شما زندگى در اسپانيا و بازى در تيم آتلتيكومادريد چه طور است؟ - در اينجا احساس بسيار خوبى دارم. باشگاه به من اين فرصت طلايى را داد تا بتوانم با كسب تجربه در ميان تيم هاى بزرگ دنيا رقابت نمايم و در كنار ستارگان درخشنده اى در زمين بدوم. در ابتدا كمى مشكل داشتم اما كم كم از چنين زندگى لذت بردم. به نظر من مادريد شهر آرامش دهنده است بسيارى از مردم هنگامى كه مرا در خيابان مى بينند به من احترام مى گذارند. خاطرات بسيار به يادماندنى در اينجا دارم و هرگز آنها را فراموش نمى كنم. از آنجايى كه هواى آرژانتين در بسيارى از مواقع بسيار بد است، به همين دليل به سختى در اينجا به سبك بازى اسپانيا عادت كرده و توانستم به ريتم فوتبال اينجا عادت كنم. بعد از بازى هاى مكرر تيم مسائل را به طور طبيعى ياد گرفتم. • اولين بارى كه شما به توپ ضربه زديد كى بود؟ چه كسى شما را در اين راه تشويق كرد؟ - از دوران جوانى فوتبال بازى كردم. اگر صادقانه بگويم همواره با توپ زندگى كرده ام. كنار خانه ما يك زمين بازى بود كه من هم ، دوستان خود را جمع كرده و با هم فوتبال بازى مى كرديم. • از اينكه در ۱۵ سالگى وارد جامعه فوتباليست ها شديد و حتى ركورد مارادونا را شكستيد، چه احساسى داريد؟ - ابتدا شرايط براى من بسيار سخت بود. آنقدر جوان و كوچكتر از بازيكنان ديگر بودم كه در بسيارى از بازى ها، داوران دائماً مراقب من بودند كه مبادا خطايى انجام دهم اما تدريجاً تجربه هاى بسيارى در اين زمينه به دست آوردم. • چرا تيم آتلتيكو را انتخاب كرديد؟ چرا به يكى از باشگاه هاى انگليسى نرفتيد؟ - امضاى قرارداد با تيم آتلتيكو يكى از بهترين تصميم هاى من در طول زندگى بود. حضور در مادريد، هم از لحاظ فيزيكى و هم روحى مرا در اين راه پخته تر كرد. پوشيدن پيراهن سفيد و قرمز اين تيم براى من افتخارى است. سرشار از غرورم كه به عنوان بازيكنى از اين تيم هستم و از تمام وجود مى خواهم پيروزى ها و موفقيت هاى بسيارى براى اين تيم به دست آورم. مهمترين امر در اينجا براى من اين است كه به تيمم تعلق دارم. ما در اين تيم بازيكنان بسيار خوبى داريم و مى خواهم با ساير همتيمى هايم آتلتيكو را به جايگاه هاى بالاترى برسانيم حتى قهرمانى اروپا! • درباره لقب خود «آل كان» بيشتر توضيح مى دهيد؟ - كان يك شخصيت كارتونى ژاپنى است كه يكى از كارتون هاى مورد علاقه من در دوران كودكى ام بود. من اين لقب را به خاطر شباهت زيادم به شخصيت كارتونى گرفته ام. ابتدا پدربزرگ و مادربزرگ من اولين كسانى بودند كه مرا به اين نام صدا مى كردند البته اين «نام» را خيلى دوست دارم زيرا تك است و اسمى شبيه آن تاكنون نشنيده ام. • گفته مى شود كه در آتلتيكو فشار زيادى بر روى تورس بود. آيا شرايط براى شما نيز اين گونه است؟ - فرناندو يك بازيكن استثنايى براى من و باشگاه به شمار مى رفت و چيزهاى زيادى از او ياد گرفتم. راهنمايى هاى او به من اعتماد به نفس لازم داد تا در زمين خوب بازى كنم. ديگر همتيمى هايم براى بازى در ليگ اسپانيا به من خيلى كمك مى كنند. احساس بسيار خوبى است كه من در كنار بازيكنان با استعداد باشم. • آيا به عنوان بازيكن هافبك اينكه از دوران نوجوانى پا به توپ شديد نگران صدمات احتمالى نيستيد؟ - بازى فوتبال يك ريسك است و بيشتر ورزشكاران اين ترس را دارند اما سعى مى كنم كمتر درباره آن فكر كنم حتى هنگام بازى هرگز به صدمات احتمالى فكر نمى كنم زيرا در غير اين صورت مى تواند بر روى بازى من تأثير بگذارد. تنها چيزى كه فكر مى كنم اين است كه چگونه بتوانم دروازه حريف را باز كنم و گل هاى بيشترى به ثمر برسانم. • آيا فكر مى كنيد از زمانى كه به اسپانيا آمديد بازى شما به عنوان فوتباليست تغيير كرده است؟ - تجربه هاى بسيارى از هنگام بازى مقابل تيم هاى بزرگ جهان به دست آوردم و البته بازى من نيز از آن دوران تغيير كرده است. • آيا اگر پيشنهادى از ليگ برتر انگلستان داشته باشيد قبول مى كنيد؟ - بازى هاى ليگ برتر البته كه خيلى جذاب است اما ليگ اسپانيا هم دست كمى از آن ندارد زيرا در اين ليگ تيم هاى بسيار خوبى بازى و ستارگان بزرگى با هم رقابت مى كنند و در حال حاضر من از بازى در اسپانيا لذت مى برم و تا مدت ها دلم نمى خواهد به جاى ديگرى بروم. البته من هم مانند خيلى هاى ديگر ليگ برتر را دنبال مى كنم. این آپ رو به افتخار رفیق عزیزم
در این جا هم میخوام از همه شما دوستان خودم که به وب خودتون سر میزنید و ما رو شرمنده میکنید تشکر کنم به شما میگم که :
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:57 توسط __ یوسف( یه آرژانتینیه عاشق و خراب)__ |
|
|
سلام یه همه دوستان عزیز آرژانتینیه خودم نمیخواستم الآن آپ کنم میخواستم یه آپ باحال بعدا برم ولی بازی یارسا منچستر باعث شد که الآن یه آپ برم . الآن هم خیل عصبانیم و اعصابم تخمی - تخیلیه وقتی بازی تموم شد به زمین و زمان فحش دادم از بارسایی ها گرفته تا منچستریها و حتی کارگردان تلوزیونی انگلیس که آخر بازی همش رونالدو رو نشون میداد آخه همه دیدند که رونالدو تا آخر بازی هیچ غلطی نکرد و مسی هر وقت اراده کرد منچستریها رو دریبل میکرد و میفرستاد تو باقالی ها !!!!!!!!!!! هر وقت یادش می افتم افسوس میخورم و میگم حیف مسی که توی تیم بارسای نا آماده بود و تیم ریکارد اصلا برنامه نداشت و فقط تنها برنامشون این بود که توپ رو به مسی بدند و اون هم با حرکات قشنگش همه منچستریها رو چند بار، ان کرد و یا خودش ضربه رو میزد که اون وندرسار عوضیه فلان فلان شده همه رو جمع میکرد حتی دو ضرب هم نمیگرفت. آشغاله....... وقتی هم که به بقیه پاس میداد ، بقیه هم قدر پاسهاش رو نمیدونستند و توپها رو خراب میکردند به خصوص اون اتوئو ی الاق که یه کار درست تا آخر بازی نکرد آخر بازی هم من اونقدر عصبانی شدم که دیگه داشتم با خدا هم دعوا میکردم و کفر میگفتم که همینجا از خدای مهربون معذرت خواهی میکنم و میگم : غلط کردم ....آآ خدا ما چاکرتیم ...... بدار به حساب نادونی بنده حقیرت آخه ما طرفدارهای آرژانتین چه گناهی کردیم که باید همش بد شانسی بیاریم اینبار که دیگه مسی حریفش رو یعنی رونالدو رو تا آخر بازی ان کرده بود ولی چرا به خاطر بدشانسی ما آرژانتینیها همه چیز باید به نفع رونالدو و منچستر تموم بشه ولی به جاش توز که عشق دومه بعد از مسی گل کاشت و به همه ثابت کرد که چه قدر موثره حتی از کرس رونالدوی گاو هم موثر تر بود و دمش گرم |